حمد الله مستوفى قزوينى

233

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

برون آمدش چشم حالى ز سر * نهادش به جا بر خديوِ بشر دعا كرد و بادى بر او بردميد * شدش چشم بينا و زين درسزيد بشد سعدِ وقّاص تا كينِ دين * ز جان برادر بخواهد در اين 4925 به دو گفت سيّد : « به وقتى چنين ، * مجو از برم دورى اى پاكدين » بيستاد نزديكِ او سعدِ شير * از او دور كردى عدو را به تير ز بهرش نبى گِرد مىكرد تير * همىگفت : « اين تير ديگر بگير كه بادم فداىِ تو مام و پدر ! » * چنين پايه دادش خديوِ بشر هرآن تير كز شست او شد رها * تنِ كافرى گشت از آن بىبها 4930 ز بيمش بدانديش از مصطفى * نيارست شد هيچ رزم‌آزما زنان قريشى در آوردگاه * برفتند پيشِ مسلمان سپاه كسى را كه در رزمگه كُشته بود * همى گوش و بينى بريدند زود بَرِ حمزه شد هند هم زين نشان * ببرّيد بينىّ و گوشش همان دريدش شكم ، زو جگر بركشيد * ز كينه بخاييد و خونش مكيد 4935 ابَىِّ خَلَف كافرِ كينه‌خواه * نبى را همىجُست در رزمگاه در اين حالت آمد بَرِ مصطفى * همىخواستى سعد كُشتن ورا به دو گفت سيّد : « بمان تا كه من * برآرم به جانش ز كينه شكن » ابَىِّ خَلَف رفت نزديكِ او * به دل گشته از وى به جان جنگجو ( 108 ) همىخواست از وى به نيزه « 1 » دمار * برآرد ز مردى در آن كارزار 4940 به دو گفت : « جانِ تو از دستِ من * كه خواهد رهانيد ، گو ، انجمن ؟ » نبى گفت : « كز تو مرا كردگار * رهايى دهد در صفِ كارزار و ليكن ز من تيره جانِ ترا * نخواهد رهانيد بىشك خدا » ابَىّ داشت بر تن سلاحِ تمام * نبُد خالى اندام آن خويشكام « 2 » ز كفتن ز گردن زره بازرفت * پيمبر به پيكار يازيد تفت 4945 به گردن زدش حربه سيّد يكى * خراشيده شد پوستش اندكى ابَىّ زآن برآورد بانگ و فغان * همىگفت : « بر من سرآمد زمان » هر آن‌كس كه آن زخم ديدند گفت : * « ندارى از اين شرم اندر نهفت

--> ( 1 ) ( ب 4939 ) . در اصل : وى نبيره دمار . ( 2 ) ( ب 4943 ) . خويشكام : خودپسند ، خودسر .